بدویم ,یادم ,بیاید ,کرده ,هایت ,دویدن ,یادم بیاید ,ایستادن خسته ,خسته کرده ,گیجم گنگم ,یادم  بیاید

بدویم ؟ حد فاصل دو تپه را که زمینش صاف می شود ، بدویم ؟ از این درخت بلوط ، تا آن درخت بلوط بدویم ؟ من خیلی وقت است ندویده ام . یادت می آید ؟ همه ی آن کوچه ی طولانی را با دو می آمدم و با دو بر می گشتم؟ حالا دیگر نمی دوم . بدویم کمی ؟ باید کم کم دویدن یادم  بیاید .
حرف بزنیم ؟ باید کم کم حرف زدن هم ... نوشتن هم ...
همه چیز فراموشم شده . مثل کسی که ضربه ای به سرش خورده ، گیجم . گنگم . از هر آن چه که بلد بودم ، فقط تو را یادم هست هنوز ... چشم هایت را بلد بودم ، خنده هایت را بلد بودم ، جمله هایت را بلد بودم ، کلماتت را بلد بودم .
به جز تو دویدن را هم بلد بودم... دویدن تا تو را ... گریستن را هم بلد بودم . بی محابا گریستن را...
حالا یاد گرفته ام بغض انبار کنم روی بغض ...
بدویم با هم ؟  بدویم و قهقهه سر بدهیم ؟ من خندیدن ِ قدیمی را هم یادم رفته ...
باید از یک جایی شروع کرد دیگر . مثلا برقص تو ، تا من نواختن یادم بیاید . بخند تو تا من حرف های خنده دار یادم بیاید ... گریه کن تا من باز کردن گره بغض یادم بیاید ... تو دست مرا بگیر تا من دست گرفتن را یادم  بیاید ...
تو باز هم خودت باش ، تا جلوی تو یادم بیاید چطور خودم باشم ... با همان زبانی که گاهی تپق می زد بین جمله ها ، با مکث هایی که گاهی طولانی میشد بین جمله ها ، با واژه هایی که گاهی یادم می رفتند . با سکوتی که هیچ وقت از آن خجالت نمی کشیدم ...
بدویم با هم ؟
از این جا تا ته رویا ، تا رسیدن به تیکه ابر ِ کومولوس ِ آسمان بدویم ؟ نه نه .. از این جا تا گذشته بدویم ؟؟؟ دست گذشته را بگیریم و یک جاهاییش را بیاوریم امروز ؟ یا اقلا کمی از مرا بیاوریم ...
ایستادن خسته کرده مرا ... بدویم و حرف بزنیم .
حرفی بزنی می شکند بغض . تو شعری بخوان ، تا همه ی آن بیت ها یادم بیایند . تو خودکار بگیر دستت ... بگذار خودکار گرفتن یادم بیاید . بنشین معادله بساز ، معادله حل کن . سوالات هندسه فضایی حل کن . از آن مسئله های فیزیک حرف بزن . از سه راه حلی که جلوی پای مان است . می خواهم سر و کله زدن یادم بیاید . تو بگو سه راه پیش روست تا من خودکار بگیرم دستم و روی چرک نویس تند و تند یک چیز هایی را بنویسم تا یادم بیاید چه طور با آن حد از اطمینان می گفتم دو راه پوچ است .
من خیلی وقت است سر و کله نزده ام . با هیچ چیز الا خودم . ببین سر و کله ی خونی ام را ... خودم افتاده ام گوشه ی رینگ و مشت است که از سمت خودم حواله ام می شود ... 
تو ببار، تا پاییز باریدن یادش بیاید . تو زندگی کن ، تا جهان زیستن را به یاد بیاورد . تو دست هایم را بگیر ، تا گرم بودن یادم بیاید . ببین سر انگشت هایم بی آنکه سرمای پاییز هنوز خودنمایی کرده باشد ، یخ زده اند .
همه چیز فراموشم شده . مثل کسی که ضربه ای به سرش خورده گیجم . گنگم .
توی چشم هایم نگاه کن . من زیاد به آن چشم ها زل زده ام . بگذار خودم را از دل چشم هایت بیرون بکشم . آینه آدم ناشناسی را جلویم علم میکند . چشم های تو آینه بودند . من حتی موهایم را از توی چشم های تو مرتب می کردم . راستی فرق وسط بود یا کج ؟ اگر کج بود کج ِ راست بود یا چپ ؟
بدویم با هم ؟ ایستادن خسته کرده مرا .
ندویم اگر ، می خوابم . از امروز تا آخر ِ آخرش ...ایستادن خسته کرده مرا ... بدویم ؟ نه تپه را ‌... اقلا فاصله ی بین دو تپه را بدویم ؟
من از آن روزی که سر پایینی را دویدم ، دیگر هرگز ندویدم ...
بدو که به اعتماد دویدن تو ، بدوم . کنار تو ، هم سرعت تو ، موازی تو ... بدو تا من باز اشتباهی سر پایینی را ندوم ...
بدویم با هم ؟؟

.

.

.

پ.ن: 

سرماخورده ایم ، حوصله ی دانشگاه رفتن نیست ... لذا به این چنین نوشتنی که خودم هم نمی دانم چه چیزی مقدمه ی نوشتنش شد ، روی آورده ایم‌

منبع اصلی مطلب : موکب سوران ...
برچسب ها : بدویم ,یادم ,بیاید ,کرده ,هایت ,دویدن ,یادم بیاید ,ایستادن خسته ,خسته کرده ,گیجم گنگم ,یادم  بیاید
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سبد بلاگ : با هم ...